X
تبلیغات
برای تو...تقدیم به او

برای تو...تقدیم به او


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:23 توسط رز صورتی| |

پارتیزان:جنگ های چریکی و نامنظم..


(آهنگ وب)

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 0:7 توسط رز صورتی|

امان از دست تقدیر

(آهنگ وب)

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 13:12 توسط رز صورتی|

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود..

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود..

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه..

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود..

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 21:4 توسط رز صورتی|



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 11:51 توسط رز صورتی|

در طی این هفته به یه نتیجه رسیدم:

من یا از بس میخورم زمین میمیرم

یا از غم بنیامین خود کشی می کنم..


+آهنگ وب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:52 توسط رز صورتی|

وقتی شنیدم مو به تنم سیخ شد..

کاش خودت میمردی...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 12:24 توسط رز صورتی|

دارد

ساز غمناک ترین مرثیه جهان کوک می شود..

"علی لای لای.."

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 19:43 توسط رز صورتی|

دلت که هوای "بابا" را بکند..

دیگر نه "کربلا" میخواهی نه "عاشورا"..

فقط چشمانت "خرابه شام"را می بیند..

و دختر که آرام"بابا" را ناز میکند..


السلام علیک یا اباعبد الله

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 22:3 توسط رز صورتی|

اصن بذار همه بدونن


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 14:58 توسط رز صورتی|



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 15:49 توسط رز صورتی|

آهسته گویمت نکند بشنود رباب

از عمر اصغرش سی و چند روز مانده است

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 0:41 توسط رز صورتی|

امام مهربانم،نورتان مبارکمان باشد.

مشتاق دیدار ... خیلی زیاد ...

.

.

.

.

+طبق آمار جدید آدما دو دسته بیشتر نیست:

1.اونایی که خردادی هستن..

2.اونایی که دوست دارن تو شهریور دنیا اومده باشن..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 20:57 توسط رز صورتی|

پا به پای کودکی هایم بیا...کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن..باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو..با کسی جز دوست همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر..عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی..با همان چادر نماز پولکی

طعم چای قوری گلدارمان..لحظه های ناب و بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم..در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر،اسطوره ی دنیای ما..قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ..ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت..خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش بی شیله بود..ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر..همکلاسی باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست..آن دل نازت برایم تنگ نیست؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟..مثل ما بال و پرت را چیده ای؟

حسرت پرواز داری در قفس؟..میکشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست؟..رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟..آسمان باورت مهتابی است؟

هرکجایی شعر باران را بخوان..ساده باش و بازهم کودک بمان

باز باران با ترانه گریه کن..کودکی تو،کودکانه گریه کن

ای رفیق روزهای گرم و سرد..سادگی هایم به سویم بازگرد

شعر از نازنین مرادی

 
"آذر91..مشهد مقدس..لابی هتل دماوند..این شعر در مجله ی قصر به چاپ رسیده بود..یه بنده خدا رفته بود به خانوادش سر بزنه..!!"

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 19:19 توسط رز صورتی|

از پدرم اسمشو ياد گرفتم

وقتی چشام به روی دنيا وا شد

هنوز تو قنداقه بودم ، يا علی

گفت و منو بغل گرفت و پا شد

تو عالم بچگی و سادگی

وقتی غمی دنيامو تاريک می کرد

پدر می گفت يا علی و پا ميشد

منو به آسمونا نزديک ميکرد

زمزمه يا علی و يا علی

از رگ مادر ، توی خونم می ريخت

شبای تشنه وقتی شيرم می داد

طعم علی روی زبونم می ريخت

علی کليد خانه خدا بود

قفل دل شکسته رو وا ميکرد

علی مثل فرشته های معصوم

با گريه دنيا رو تماشا ميکرد

ماه شبای مشق بچگی هام

عکس علی بود که تو چشمه می ريخت

وقتی علی رو می نوشتم رو خط

نام علی برام کرشمه می ريخت

بچگی هام عمريه رفته از ياد

با اينکه از غصه دارم تا ميشم

دخترمو وقتی بغل می کنم

بازم ميگم يا علی و پا ميشم

                                          عبدالجبار کاکایی

+یا علی!!!


نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 19:4 توسط رز صورتی|

برو..برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...برو و بگذار پیش از آنکه رفتنت دردی بر دل بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود..برو و نگذار ماندنت باری شود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش آسان تر از شکست سکوت است!!عشقت را بردار و برو...خوب برو...زیبا برو!!

   گاهی باید رفت و بعضی چیزها که رفتنیست با خود برد!!مثل خاطره!! و آنچه ماندنیست به جا گذاشت؛ مثل لبخند!!رفتنت ماندنی میشود،وقتی که باید بروی..بروی!!و ماندنت رفتنی میشود،وقتی که نباید بمانی..می مانی!!

ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست!!گاهی باید رفت تا بعضی چیزها بماند!!اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت!!

                           اگر بروی شاید با "دل پر" برگردی...ولی اگر بمانی،با "دست های خالی" خواهی ماند!!


+عارفه جان..تولدت مبارک؛با تاخیر!!

++نمی دونم میخونی یا نه...ولی برو..


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 14:25 توسط رز صورتی|

ورور افراد غیر متفرقه ممنوع!!


حتی شما دوست عزیز قدیمی و جدید!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 16:14 توسط رز صورتی|

دوست عزیزم!!

به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید...

تنها برای تو که زیباترین حکایت بی انتهای دوستی هستی!

مینویسم که به یادت هستم!

و هزاران شاخه گل مریم را در روز تولدت تقدیمت میکنم!!

.....

دوست خوبم جوجو کوچولو ...تولدت مبارک!

از خدای مهربون میخوام که کمکت کنه تا به همه ی آرزوهای قشنگت برسی!

منو به خاطر بی حوصلگی های این چند وقتم ببخش!

از همه ی دوستان وبلاگی میخوام واسه دوست خوب من آرزوی شادی بکنن!ممنون!

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 0:40 توسط رز صورتی|

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار،ابر بهاری،ببار کافی نیست


چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار کافی نیست


به جرم عشقتو بگذار آتشم بزنند

برای کشتن حلاج دار کافی نیست


گل سپیده به دشت سپید می روید

سپیدبختی این روزگار کافی نیست


خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای ین همه چشم انتظار کافی نیست

                 

                                                     فاضل نظری

...................................

"اللهم عجل لولیک الفرج"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 2:33 توسط رز صورتی|


غمگینم...اما دوستت دارم!

غمگینی هرگز ذره ای از دوست داشتن نمی تواند کم کند!

حالم مسری است!خودم را از تو میگیرم،...تو نگیری!!

.

آه..اما لطفی کن!

آن لحظه که میگویم همه چیز تمام است،غمگین شو!

خیالت راحت...غمگینی هرگز ذره ای از دوست داشتن نمی تواند کم کند!

.

نه...پس بیا قراری بگذاریم!

من تا سه در دل خودم می شمارم!

یک...دو...سه...بعد میگویم همه چیز تمام!"تمام"

تو غمگین نشو!!!

                         سرت را پائین بیانداز و بگو نه!نه!

.

نمیدانی چقدر تاثیر گذار است اعتراضت...نه برای ماندن!برای نماندن!

.

می روم!!

می روم اما یادم میماند کسی را که دوست داشتم،کسی را که دوستم داشت!!

و من بیش از پیش دوستت دارم!

یک نوع دوست داشتن همراه با ترس!من از تو میترسم...میترسم!

.

از این موضوع رنج می برم که نمیگذاری با تو بد باشم!

کمی بد اخلاق،غرغرو،بهانه گیر...!!!

غمگینم اما...اما...اما...

                            "دوستت دارم"

.

تو مرا به یاد صدف های ساحل می اندازی...صدف های ساحل!

تو مانند اینهایی!زیبا ،آرام ،دوست داشتنی...!

اما من..

              غمگینم!!

..........................................................

+هر بار نام اعظمت را برده ام شده است!!

این بار یا میشود

یا...

یا...

یا میشود!


نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 22:58 توسط رز صورتی|

خودکارت را آماده کن...!

          لیست "از تو توقع ندارم" هایم شروع شد:

- از تو توقع ندارم تا به این حد دوستم داشته باشی...

- از تو توقع ندارم باران که می آید،

                                    مرا با دنیای بی چتری آشنا کنی...

- از تو توقع ندارم حرف های خوبت را تمام و کمال برای گوش های من بگذاری...

- از تو توقع ندارم تمام تاریخ های لازم و غیر لازم را حفظ کنی!!...

- از تو توقع ندارم رفتارت طوری باشد که همه بفهمند...

                                                                 ...عاشق منی...

-از تو توقع ندارم لبخند های واقعی بزنی...

                ....

                    "همین که زل بزنی به چشم هایم"...

..."کافیست"!

....من خودم استاد ساختن مصدر های بی قیدم!!

                             "نمی گذارم قیدم را بزنی"...!


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 0:23 توسط رز صورتی|

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو..

باشد که خستگی بشود شرمسار تو..

در دفتر همیشه ی من ثبت میشود..

"این لحظه ها"عزیز ترین یادگار تو..

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من..

می خواستم که گم بشوم در حصار تو..

احساس می کنم که جدایم نموده اند..

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو..

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام..

خالی تر از همیشه و در انتظار تو..

این سوت آخر است و غریبانه می رود..

تنها ترین مسافر تو از دیار تو..

                                            "محمد علی بهمنی"

.........................

             دوستم، "تولدت مبارک"

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:22 توسط رز صورتی|

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟

آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

                                                                    فاضل نظری

                                                    *********

                        سال نو مبارک!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 16:44 توسط رز صورتی| |

سلام!

    تصمیم گرفتم یه سری رمز و راز برای رسیدن به موفقیت رو باهاتون در میون بذارم!

این راز و رمز هارو از کتاب"راز های کوچک موفقیت" نوشته ی دکتر "جی. دونالد والترز" مینویسم!

.

.

از امروز به بعد هر روز یک پیام برای موفق شدن شما دوستای عزیز میذارم!

و امیدوارم تا آخر ماه همه ی کسایی که با تو چشماشون این وبلاگ نورانی کردن به موفقیت برسن!

                                                                               به امید موفقیت همه ی شما دوستان عزیز!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:15 توسط رز صورتی| |

      فاصله

آه!که چقدر فاصله ی ما دور است.

فکر میکنم هیچ وقت نرسی...

و من در کنار این دنیا تنها بمانم!

و تو همیشه منظره ی من باشی...

و در پیش چشم های من,

در سینه ی چشم انداز من,

قبله ی نگاه من...

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من...!

هیچ وقت!

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو..

..تو را خواهم دید!

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا,یک بیگانه,یک دور دست...

که چه ها میبینم؟؟!

                                                      "دکتر علی شریعتی"

-------------------------------------------------------------------------------

           ....تاز گی ها به این نتیجه رسیدم:

                                                                                                  1+1=1

                                                                                                   2-1=0

...!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 16:24 توسط رز صورتی| |

اینجــا ، ایـن جــا را از هـمـ جــدا می نویسنـد...!

اینجــا یکـدیگـر هم دیگـر یکـدیگـر نیسـ‌ت ، یـک دیگـر اسـت...!

مکـ‌ث زیـاد شـدهـ اسـ‌ت...!

میـان واژهـ هــا ، میــان حـرف هـا ، میـان شخـص هـا...!

اینجــا خیلی وقـت است کـ ه بیـن همـ ه چیـز فـاصلـ ه افتـادهـ...

... مـن و تـو را ، مـن و تـو می نوشتیـمـ امــا می خـوانـدیم : منـوتـو تـا بشـود "مــــا"

یـآدت هسـت...؟!؟

حـالا هم مـن و تـو را همـان مـن و تـو می نـویسیـمـ امــا تـلفظش خیلی وقـت است متـفـاوت شدهـ...!

مکـث است بیـن مـن ، و ، تـو .... !!!

بـوی شـک میـدهد ایـن مکـث هــا ، ایـن فـاصلـ ه هـا...

بـوی جـدایی میـدهد ایـنهـا...

مـن ، منـــمـ...!!!

تـو ، هم تـویی !! البتـ ه اگـر بـ ه لـطف ( ، ) نشـوی شمــآ !

و ( ، ) میـرود پی کــآرش...!!

تـا تلفظ مـن و تـو بـآز هم بشـود همــان تـلفظ ســآبق!!!

ایـن ( ، ) عجیب بـوی جـــدایی میـدهد...!!!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 0:40 توسط رز صورتی|

...!

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه ای نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

                                              محمد علی بهمنی

---------------------------------------------------------      

            این روزا حال دلم بد جوری ابریه...دلم خیلی تنگه!

چشمام پر از اشکه اما ...

                       ............................!!
برام دعا کنید!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:38 توسط رز صورتی| |

     سفر...


سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد "سفر" مقصد نهایی ماست


در ابروان من وگیسوان تو گرهی ست

گمان مبر که زمان گره گشایی ماست

 

خراب تر از من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانه ی آغاز بی وفایی ماست

 

زمانه غیر زبان قفس نمیداند

بمان که "پر نزدن"حیله ی رهایی ماست

 

یه روز وصل چه دل بسته ای؟که مثل دو خط

"بهم رسید ما نقطه ی جدایی ماست"

           فاضل نظری

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 12:19 توسط رز صورتی| |

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است ؟

بگوحافظ دل خسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟

دل عشق ترک خورد :گل زخم نمک خورد :زمین مرد:زمین مرد :خداوند گواه است. دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی: برسد کاش صدایم به صدایی ....

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس .تو کجایی گل نرگس ؟

 به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم .زده آتش به دل آدم و عالم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای

 ای عشق مجسم که به جای نم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت .نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت .

به فدای نخ آن شال سیاهت .به فدای رخت ای ماه !

                                     بیا ....صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی

آجرک الله ...عزیز دو جهان .یوسف در چاه ....دلم سوخته از آه نفس های غریبت...دل من بال کبوتر شده .خاکستر پرپر شده !.همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی .و سپس رفته به اقلیم رهایی ...به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و... خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی !...

                           ... به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد .نگهم خواب ندارد .قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد ....شب من روزن مهتاب ندارد .

همه گویند به انگشت اشاره : مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد .....؟؟

تو کجایی ..؟تو کجایی شده ام باز هوایی .شده ام باز هوایی ....

گریه کن گریه !و خون گریه کن ...آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است
شما دیده ای آن را... و اگر طاقتتان هست ،کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم

                                     و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است .به گستردگی ساحل نیل است ....و این بحر طویل است .

      و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف است .که این روضه ی مکشوف لهوف است .....!

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است .

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است : ولی حیف که ارباب (( قتیل العبرات )) است .ولی حیف که ارباب  ((اسیر الکربات )) است! .... ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ..!

الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که (( الشمر ......))

                                               خدایا چه بگویم .که (( شکستند سبو را و بریدند ))....

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم .میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی ....تو خودت کرب و بلایی

 .قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی ...!

   تو کجایی ....؟

   تو کجایی ....؟                    سید حمیدرضا برقعی

       ایام سوگواری حضرت امام حسین را بر عشق عالمین تسلیت میگویم...

                                           العجل!

                                                           ...یا عشق!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:10 توسط رز صورتی| |

من و آسمان...کمی فکر کردم!من و آسمان کمی به هم شبیه هستیم!

   من و آسمان هر دو تلخی را میپسندیم! (میپرسید چرا؟)(جلو بیایید تا در گوشتان بگویم!چون من هر روز با دو فنجان چای به بالکن میروم و  با آسمان چای میخورم،بدون قند!!!!)

من و آسمان هر دو تلخی را بدون شیرینی و شیرینی را بدون تلخی میخواهیم!...من و آسمان کمی شبیه هم هستیم...!

       دیگر اینکه آسمان وقتی اشکهای بلوری اش را بر روی خاکیان رها میکند ،همه با چتر به زیر این بلور های غم میروند. هیچ کس دوست ندارد همدم آسمان باشد!هیچ کس دوست ندارد در گریه ی آسمان خود را شریک کند!....من هم هنگامیکه اشکهایم از روی غم گونه هایم را خیس میکند هیچ کس کنارم نیست. همه یکدفعه یادشان می افتد که کاری واجب دارند و همیشه درددل های من در دلم میماند...! (دلیل دل درد های همیشگی ام همین بی همدمیست...!)...من و آسمان کمی شبیه هم هستیم...!

           باز فکر میکنم !...

                                  ...اما...!

           من و آسمان تفاوت های خیلی زیادی هم داریم!...آسمان پاک است! آسمان با تمام تیرگی اش در شب،باز هم بارقه ای از امید در دل خود دارد!...اما من و زندگیم هیچ نور و هیچ سپیدی و هیچ امیدی به یکدیگر نداریم!

آسمان هر سپیده دم تایکی را فراموش و دوباره سپیدی را به یاد می آورد اما من سالهاست که سپیدی زندگیم به پایان رسیده و در تاریکی محض فرو رفته ام!...

        آسمان با تبر عشق میشکند دیوار غرورش را ..اما من... 

                      من و آسمان تفاوتهای زیادی با هم داریم

  [ولی در هر حال(بین خودمان بماند)منو آسمان هر روز با هم چای میخوریم، من به همین دلخوشم...]

                                                                                                           

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:49 توسط رز صورتی| |

Design By : Night Melody